.كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت.

+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 9:47  توسط haydari
|
hi everyone
i hope u all be well and happy today i was so sad and upset cu of my test ,that was really hard and stressful any way i passed the test and i,m in the break time in the library .now i have to go still bye for next time.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 5:21  توسط haydari
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:35  توسط haydari
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:28  توسط haydari
|
WHAT'S LOVE?
Love is a thing shared by two
Love is what you feel for me and you
Love is precious when its shared
Love is danger when its dared
Love wanders and searches for the one
Love plays and just do it for fun
Love lets you hear love songs to emote
Love lets you make sweet poems & a quote
Love makes the world go around
Love makes us happy if the one we love
is finally found
Love turns the world upside down
Love cheers us never with a frown
Love makes you cry
Love sacrifices and says goodbye
Love has its own reason and time
Love can make someone you love "mine"
Love makes a person kiss
Love makes a person miss
Love is experienced by all
Love conquers when you fall.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:0  توسط haydari
|
هرگز از بی کسی خویش مرنج
هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها که میان من و توست
و هر آنگه که دلت تنگ من است
بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد
و بداند که دل من با دل توست مادر مهربانم

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:40  توسط haydari
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:25  توسط haydari
|
من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:16  توسط haydari
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 4:17  توسط haydari
|
اه خدای من نمیدانم از کی شکایت کنم از زندگی، خانواده جامعه از کشور ایران از کی هیچ نمیدانم ... این روز ها زندگی برایم معنا ندارد چرا که احساس زنده بودن نمکنم از زمانی که کوچک بودم در ایران افغانی را به عنوان یک انسان درجه دو در ذهنشان هک کرده اند . روز ها گذشت تااین که روزی فرا رسید که دیگر غیر قابل تحمل است و این روز روزیست که هم وطتنانم را از خیابان از سر کار و حتی از حرم مطهر دستگیرشان می کنند و همانند مجرم با انها رفتار میکنند تا چند روزی این صحنه ها برایم زیاد سخت نبود تا این که مدرسه ای را که باکمک هم به چه سختی و مشکلاتی ان را تا ُسیس کرده بودیم حالا می گویند که رفتن به مدرسه غیر قانونی است من نمی دانم که اینها دستودر اسلام را که می گویدطلب علم واجب است بر هر مرد وزن چگونه توجیه می کند من مانده ام که اینها چطورداعیه اسلام خواهی دارد.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 18:29  توسط haydari
|